المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
62
مروج الذهب ( فارسى )
اهل كوفه بانگ « يا منصور » برداشتند و دوازده هزار مرد بر او فراهم شدند . و به طرف ابن زياد حركت كردند ، ابن زياد در قصر متحصن شد و قصر را محاصره كردند . هنگام شب مسلم فقط يك صد مرد با خود داشت و چون ديد كه مردم پراكنده ميشوند سوى در بندهاى قبيلهء كنده حركت كرد و هنوز به دروازه نرسيده بود كه فقط سه نفر همراه او بودند ، و چون از دروازه برون شد هيچكس با او نبود ، و حيران بماند و نميدانست كجا رود و كسى را نيافت كه راه را به او نشان بدهد . ناچار از اسب فرود آمد و همچنان سرگردان در كوچههاى كوفه ميرفت و نميدانست كجا رود تا بخانهء زنى رسيد كه وابستهء اشعث بن قيس بود و از او آب خواست . زن او را آب داد و از احوالش پرسيد و او قصهء خويش را بگفت . زن بحالش رقت كرد و او را به خانه برد . وقتى پسرش آمد و جاى مسلم را بدانست ، صبحگاهان پيش محمد بن اشعث رفت و قضيه را به دو خبر داد ، ابن شعث نيز پيش ابن زياد رفت و به او خبر داد . ابن زياد گفت : « برو او را پيش من بيار » و عبد الله بن عباس سلمى را با هفتاد مرد همراه او فرستاد . آنها به خانه ريختند و مسلم با شمشير حمله برد و از خانه برونشان ريخت . بار ديگر به دو حمله بردند و او نيز حمله كرد و بيرونشان كرد . وقتى چنين ديدند به بام خانهها رفتند و او را سنگباران كردند ، و آتش درنى ميزدند و از بالاى خانهها به طرف او ميانداختند وقتى مسلم چنين ديد گفت : « آيا اين همه براى كشتن مسلم بن عقيل است ؟ اى جان من به طرف مرگى كه فرار از آن ميسر نيست ، بيرون شتاب . » و با شمشير افراشته بكوچه آمد و بجنگ پرداخت ميان او و بكير بن حمران احمرى دو ضربت مبادله شد . بكير ضربتى به دهان مسلم زد كه لب بالاى او را قطع كرد دو لب پائين او را دريد ، مسلم نيز ضربتى سخت بسر او زد و ضربت ديگرى به پشت ا زد كه نزديك بود بشكمش برسد . و رجزى بدين مضمون ميخواند : « قسم ميخورم كه جز آزاده را نكشم ، اگر چه مرگ چيزى تلخ است ، هر كس روزى با شرى بر خورد مىكند . من بيم دارم دروغ بشنوم يا فريب بخورم . »